شمارهٔ ۳۳۲
به مهر آموختیم آن طفل را بیمهریش فن شدطلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد
ندانم جلوهاش را چیست خاصیّت ولی دانمکه هر جا سایهء سروِ قدَش افتاد ، گلشن شد
به عهد شعلة حسنش چنان پروانگی عام استکه مرغع سدره را شاخ گل آتش نشیمن شد
نماند آرایشی بهر نشاط روز وصل از بسگل چاک گریبان، صرف گلریزان دامن شد
تنکتر شد گرم از شیشه دل، از من نبود امادلِ از برگ گل نازکترت دانسته آهن شد
نگویم عالمی شد دشمن جانم ولی گویمکه هر جا بود سنگی در کمین شیشة من شد
فروغ تازهای در کلبة تاریک میبینمچراغ بخت من از پرتو روی که روشن شد؟
تو تا بودی، سموم وادیم باد مسیحا بودتو چون رفتی نسیم گلستانم دود گلخن شد
چنانم زندگانی میخلد بیروی او فیّاضکه گویی هر سر مو بر تن من نوک سوزن شد