شمارهٔ ۳۳۱
دردا که غمزة دوست دشمن شکار هم شدنشکست عهد دشمن تا استوار هم شد
مردیم و از سر ما بخت سیه نشد دوروه کاین چراغ مرده شمع مزار هم شد
از آه سرد بلبل فصل خزان گلشندی سرد گشت هر جا، کار بهار هم شد
در عقدهریزی بخت پر دست و پا زدم لیککاری نیامد از دست دستم ز کار هم شد
رازی که بود در دل خون گشته همره اشکآمد برون و صرف جیب و کنار هم شد
خوش داشتیم چندی یاری و روزگاریبرگشت یار چون بخت، و آن روزگار هم شد
ای آنکه گفتی از دوست چونست حال فیّاضبیچاره در ره او مرد و غبار هم شد