شمارهٔ ۳۲۷
بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شدبس که بیکس، بیکسی از اختلاطم سیر شد
در ازل از خنجر مژگان خوبان باز ماندقطرة آبی که در کار دم شمشیر شد
در بلندی میتوانستم گذشت از آفتابخاطر افتادگیها سخت دامنگیر شد
پیشتر از بال خود را میرسانیدم به دامدر طلبم بیضه افتادم که کارم دیر شد
شب که حسرت رخصت درد دلی زان غمزه یافتیک نگه کردم که یک عالم سخن تقریر شد
سیل غم از هر طرف فیّاض رو در دل نهادشکر کاین ویرانه آخر قابل تعمیر شد