شمارهٔ ۳۱۵
قدم از بار محنت برنخیزدمحبّت هم ازین کمتر نخیزد
به دل تخم هوش کشتم نشد سبزبلی دانه ز خاکستر نخیزد
ز دامنگیری خاکش در آن کوچو سایه هر که افتد برنخیزد
شبی بر بستر حسرت نیفتمکه سیلابم ز چشم تر نخیزد
چنان افتادهام فیّاض از پایکه آه از دل به نشتر برنخیزد