شمارهٔ ۳۱۴
به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزدپی تواضع قد تو سرو برخیزد
بهار خط تو اول ز پشت لب سر زدکه سبزه از طرف چشمه بیشتر خیزد
خیال آن مژه هر گه درآیدم به ضمیربه جای ناله ز دل نوک نیشتر خیزد
ترشّح مژه آبی نزد بر آتش منمشخّص است چه سیرابی از شرر خیزد
اثر در آن دل سنگین نمیکند هر چندهزار نالهٔ سر تیزم از جگر خیزد
به نقش پای درافتادگی برم غیرتکه چون فتد نتواند ز جای برخیزد
گه نظاره ز طغیان خون دل فیّاضگمان مبر که نگاهم ز چشم تر خیزد