گنج

شمارهٔ ۳۰۶

۷ بیت
چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرددماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی‌گیرد
چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می‌بینمچه ذوقست اینکه مرغ ناله‌ام را دم نمی‌گیرد
ملایک را گواه خویش می‌گیرم که در محشرکسی عشق جوانان بر بنی‌آدم نمی‌گیرد
اگر درد دلی باشد به اشک خویش می‌گویمملامت پیشه جز غمّاز را محرم نمی‌گیرد
تو گر نازکدلی ای شوخ من هم پاکدامانمز برگ گل غباری دامن شبنم نمی‌گیرد
به کار عشق کوتاهی ز من هرگز نمی‌آیدبرای دادخواهی دامن من غم نمی‌گیرد
حریف مزد دست مرد نتواند وصالت شدسر راهی به این غم خاطر خرم نمی‌گیرد