شمارهٔ ۳۰۴
دماغم باج ذوق از نشئة سرشار میگیردگلم از تردماغی بر سر دستار میگیرد
به دشمن کرد عهد من وفا یاری تماشا کنبرای خاطر من خاطر اغیار میگیرد
ز خود آزردهام راهی به شهر بیخودی خواهمکه در غربت دلم میگیرد و بسیار میگیرد
مسیحا در علاج عشق قانون خوشی داردکه از خود میرود آنگه رگ بیمار میگیرد
مرا آزرده زان دارد که از خود نیست آرامشز بس بیطاقتی آیینه در زنگار میگیرد
به محرومی نهادم دل ولی نومید نتوان شدکه حرمان تو باج از دولت بیدار میگیرد
زبون غیر اگر گشتیم در عشقش از آن باشدکه آن گل دامن ما را به دست خار میگیرد
عجب در خاک و خون غلتیدهام ظالم تماشاییتو گل میچینی و نخل شهادت باز میگیرد!
به کف آیینة رازست اخلاص زلیخا راچرا غافل سراغ یوسف از بازار میگیرد
حدیث سبحه چون با دست در آیین دینداریبگوش من که پند از حلقة زنّار میگیرد
نه لایق بود نام غیر بردن پیش او فیّاضزبان غیرتم از شرم این گفتار میگیرد