شمارهٔ ۳
هرزه کمر نبستهام کینة روزگار رایاور خویش کردهام صاحب ذوالفقار را
بیم خزان چه میکند در چمن امید منمن که به اشک آتشین آب دهم بهار را
ما و امید سجدة خاک دری که تا ابدسرمة وعده میدهد دیدة انتظار را
سینه به داغ دل دهم، در غم عشق تا به کیدر شکنم به کام دل حسرت لالهزار را
سر نکشد ز خاک غم دانة آرزوی منچند شفیع آورم دیدة اشکبار را
جیبِ نفس چه میدرد نالة دلکشی که مندر کف عشق دادهام دامن اختیار را
چند چو فیّاض کند دیدة من قطار اشکگریه برون نمیبرد از دل من غبار را