شمارهٔ ۲
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج راسر به استغنا برآوردم دل محتاج را
من مرید همّت پیری که از افتادگیپایهها افزود بر بالای هم معراج را
خاک فقرم مسند است و داغ عشقم افسر استپشت پایی گر زنم سهل است تخت و تاج را
تا قمارِ عشقِ ترک ماسوا ورزیدهامکافرم گر در حساب آوردهام لیلاج را
گرچه دورم در نظرگاهِ سر تیر توامشست پرزور تو میداندار کرد آماج را
بینیازیهای گوش لطف، شیون دشمن استخوش به ناز از نالة ما میستاند باج را
شب ندیدستی که هر جا کش تویی جز روز نیستتا بدانی حال شبهای سیاه داج را
تا کف خاک قناعت خوردهام فیّاضوارسیر حاجت کردهام چون خویش صد محتاج را