گنج

شمارهٔ ۴

۹ بیت
لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ماکو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!
آزار ما روا نبود بیش ازین دگررنگ شکسته‌ایم چه حاصل شکست ما!
دست دعا برای تو داریم بر سپهرغیر از دعا دگر چه برآید ز دست ما!
امید هست اینکه بیابیم هر چه نیستاکنون که سر به نیست برآورده هست ما
امشب که گوش ناله شنو در کمین نبودشیون بلند داشت نواهای پست ما
بر خویش یافتیم ظفر، غیر ازین نبودتیری که یافت فیض گشادی ز شست ما
ما را بدایتی است پس از منتهای دهرشام قیامت است صباح الست ما
ای هوشمند عرض هنر بیش ازین مبردانش‌پذیر نیست دل لایمست ما
فیّاض طعن خواری ما بیش ازین مزنعزّت بود به خاک مذلّت نشست ما