شمارهٔ ۲۹۸
به آن رخ جلوة خور میتوان کردبه آن لب کار شکّر میتوان کرد
گلستان گر ز رویت برفروزدچراغ از رنگ گل بر میتوان کرد
فریب بوسه زان لب میتوان خوردخیال آب کوثر میتوان کرد
توان گر یک گره زان زلف برداشتدو عالم را معطّر میتوان کرد
لبت قند مکرّر میتوان گفتسخن را زان مکرّر میتوان کرد
چو جوهر غوطه در خون میتوان زدشنا در آب خنجر میتوان کرد
به کوی عشق رخسارم گواهستکه اینجا خاک را زر میتوان کرد
قیامت گر شب وصل تو باشدز هجران شکوهای سر میتوان کرد
غرض گر قتل فیّاض است هجرانچه حاجت فکر دیگر میتوان کرد