گنج

شمارهٔ ۲۹۳

۵ بیت
نماز شام چنان نشئة میش گل کردکه آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد
نسیم زلف تو زد بر دماغ او هر گاهصبا به عهد تو میل شمیم سنبل کرد
مگر به باغ تو بودی که امشب از بلبلگل دریده دهن صد سخن تحمل کرد؟
سری ز سرّ دهانش برون نبرد آخردلم چو غنچه درین نکته بس تأمّل کرد
فریب زلف نخوردی ولی ببین فیّاضکه چون شکار تو آخر کمند کاکل کرد!