شمارهٔ ۲۹۲
کثرت غم در دلم بر یاد او جا تنگ کردکار بر خود تنگ کرد آن کو دل ما تنگ کرد
هم زما فرهاد درر شکست و هم مجنون به تابنالة ما بر عزیزان کوه و صحرا تنگ کرد
با شکوه دل فلک گنجایش جولان نیافتآخر این یک قطره، جا بر هفت دریا تنگ کرد
گر به قدر درد دل در ناله پیچم خویش رامیتوانم آسمان را بر مسیحا تنگ کرد
از گزند نشتر غم پهلوی آسایشمجا به روی بسترم بر نقش دیبا تنگ کرد
عاقبت با زاهدم ذوق مدارا صلح دادوسعت مشرب دگر خوش کار بر ما تنگ کرد
فکر آسایش غلط باشد چو دل بر جای نیستبیدلی فیّاض بر من عیش دنیا تنگ کرد