شمارهٔ ۲۹۰
خویش را بر آب و بر آیینه تا اظهار کردآب را آتش زد و آینه را گلزار کرد
مژده چشمِ دل براهِ مصرِ خواهش را که بازاینک آن آشوب کنعان روی در بازار کرد
عمرها آسوده بودم در شکر خواب عدمفتنة چشم تو زین خواب خوشم بیدار کرد
چون تل خاکستری کاید به پیش راه سیلگریة من آسمان را با زمین هموار کرد
شب که زخم ناوکش پی در پیم دل مینواختز آن میان تیری که رد شد سخت بر من کار کرد
ناشکیبایی چه بر جانم غم آسان کرده بودصبر بر من عاقبت این کار را دشوار کرد
بیثباتیهای نازت آه را از پا فکندسرگرانیهای چشمت ناله را بیمار کرد
یارب آسان کن به گوشش نالههای تیشه راآنکه کوه بیستون را بر دل من بار کرد
دشمنیهای کم فیّاض سدّ ره نبودهر چه با من کرد آخر یاری آن یار کرد