شمارهٔ ۲۹
الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولهاکه اقبال تو آسان کرد بر ما حلّ مشکلها
الا ای کعبة مقصود رخ بنما که تا عمریدرین وادی به امید تو پیمودیم منزلها
ره گم کرده چون یابم کزین جمّازه آرایانبه گوشم مختلف میآید آواز زلازلها
مگر تقدیر شد یارب که کشتیهای مشتاقانازین گردابها هرگز نبیند روی ساحلها
ره پست و بلندی دارد این وادی خبر دارمسبک بندید ای جمّازهداران بار محملها
چنان افتاده بارو خر گرانباران دانش راکه تا روز جزا بیرون نمیآیند ازین گلها
به پای جسم نتوان رفت ره فیّاض امدادیکه بار از دوش برداریم و بربندیم بر دلها