گنج

شمارهٔ ۲۸۳

۱۱ بیت
کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌بردتا زهر چشم یار به درمان نمی‌برد
شب نیست کز چکیدة مژگانم آسماناز دامنم ستاره به دامان نمی‌برد
جز خضر خطّ یار که سیراب لعل اوستیک تشنه ره به چشمة حیوان نمی‌برد
کو بخت آنکه گوشة دامن کند شکاردستی که ره به سوی گریبان نمی‌برد!
گل بیقرار نالة پرواز بسته‌ایستداغم که کس قفس به گلستان نمی‌برد
چون دادِ دل ز جلوة دیوانگی دهدمجنون من که ره به بیابان نمی‌برد!
تا صبح خاطر سر زلفش مشوّش استیک شب مرا که خواب پریشان نمی‌برد
من چون کنم که بر سر بازار وصل دوستکس دین نمی‌ستاند و ایمان نمی‌برد!
در هر دم است صد خطرم در کمین دینایمان زاهدست که شیطان نمی‌برد
داند زبان مور سلیمان من ولیاین مور ره به بزم سلیمان نمی‌برد
فیّاض التفات عزیزان چه شد که همیک جذبه از قمم به صفاهان نمی‌برد