شمارهٔ ۲۸۲
امشب که از نم مژه آبم نمیبرددر دل خیال کیست که خوابم نمیبرد!
عمری است پای در گلم از گریه، چون کنم!این سیل تندِ خانه خرابم نمیبرد
از ضعف نیست قوّت از خویش رفتنمواماندهام چنان که شرابم نمیبرد
راضی شدم به صلح ولی شهد آشتیاز کام تلخی شکرابم نمیبرد
وز نالة شبانه جگر سوختم چه سودکان مست ره به بوی کبابم نمیبرد
لطفم خراب کرده به نوعی که تا ابداز جا فریب ناز و عتابم نمیبرد
خضرم که میشود! که درین وادی خطرهمراهی درنگ و شتابم نمیبرد
آشفتة علاقة دستارم آن چنانکز ره فریب طرف نقابم نمیبرد
فیّاض همدمان ز بس از من رمیدهانددر آب اگر دهند گم آبم نمیبرد