شمارهٔ ۲۸۱
نبرم منّت کس کاش شرابم نبردتشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد
جنس ناچیز شود، به که به قیمت نرسدسوختم خام که کس بوی کبابم نبرد
تو به حرف آیی و من میروم از خود چه کنم!تنگ ظرفم نتوانم که شرابم نبرد
ذوق دیدار تو در خواب چو طفل شب عیدهیچ پروای منش نیست که خوابم نبرد
دخل ناز تو هم از خرج نیازم پیداستصرفة تست که کس ره به حسابم نبرد
دیده بر انجم گردون چه نهم میدانمکه ازین ورطه برون موج حبابم نبرد
هر دم از بیم درین مرحله از خود برومدگر اندیشة این دیر خرابم نبرد
نیم آن کس که به بوی توبه جنّت برومحسرت بحر به دنبال سرابم نبرد
نه به من باز گذارد نه به خود کار مرابه درنگم نفرستد به شتابم نبرد
ای فلک صرفهای از من نتوان برد به زورپنجة شیب تو بازوی شبابم نبرد
هست این آن غزل روز نظیری فیّاضکه به صلحش نروم تا به عتابم نبرد