شمارهٔ ۲۷۵
تنها نه ز زلفت دلم آرام نداردخود کیست که سر در پی این دام ندارد!
شمشاد قدان جمله به بالای تو نازندسروی چو قدت گلشن ایّام ندارد
سررشتة پاس دل ما خوب نگه داریک مرغ چنین زلف تو در دام ندارد
سودای دو چشم تو نرفت از سر و ناصحدر شیشه دگر روغن بادام ندارد
گرد لب شیرین تو گردم که اداییبیچاشنی تلخی دشمنام ندارد
ناصح سر اندیشة تدبیر مرنجانپروای کسی این دل خود کام ندارد
قدّی که نباشد روش جلوة نازشمانند قبایی است که اندام ندارد
ماییم و ره بیرهی عشق که هرگزآغاز ندانسته و انجام ندارد
بیمرحله ره رو که اگر همره شوقیصد مرحله اندازة یک گام ندارد
کافر بچهای باز مگر زد ره فیّاضکز کعبه همی آید و اسلام ندارد