شمارهٔ ۲۷۰
عاشق آنست که در بر گل رویی داردعارف آنست که دستی به سبویی دارد
بلبل از باغ به طوف دل ما میآیدیارب این غنچه ز گلزار که بویی دارد!
چارهها کرد که از تاب تو رسوا نشودچه کند، آینه در پیش تو رویی دارد!
حبّذا میکده کز دولت ساقی آنجاهر کسی پای خم و دست سبویی دارد
از پی عزم طواف سر کویی فیّاضاشکم از خون گل و لاله وضویی دارد