شمارهٔ ۲۵۸
چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر داردکه رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد
مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانمز آتش ابرة خاکستر من آستر دارد
چو خون بسته خود را در رگ یاقوت میدزدمز بیآبی سپهرم غرقه در آب گهر دارد
دل سنگ از سرشک گریهام سوراخ سوراخستاسیر چشم او الماس در بار جگر دارد
سرم را کرده از آشفتگی بیگانة بالینسر زلفی که دایم سر به بالین کمر دارد
همای زلف او کی سایه اندازد به سرما راکه دایم بیضة خورشید را در زیر پر دارد
مرا آشفتگی محروم دارد از لبش فیّاضوگرنه میتواند دل ز لعلش کام بردارد