شمارهٔ ۲۵۴
مرا پای طلب از رهگذاری خارها داردکه از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد
همای بینیازی سایه بر هر سر نیندازدگل این باغ ننگ از جلوة دستارها دارد
برای گریه از دل مشت خون جستم چه دانستمکه زیر هر بن مو دیده دریا بارها دارد
ز طوف کعبه میآید دل کافر نهاد مننشان کعبه اینک بر میان زنّارها دارد
عزیزان یوسفی در کاروان حسن پیدا شدکه یوسف را جمالش چشم بر بازارها دارد
اگر چون سایه در کویش به خاک افتم عجب نبودکه جا خورشید آنجا بر سر دیوارها دارد
رقیب سادهدل از دولت وصل تو مغرورستنمیداند که این اقبالها ادبارها دارد
تو نازک طبع و بدخوییّ و من بیصبر و بیطاقتز من همچون تویی را رام کردن کارها دارد
برو بیرون بر از خاک در او دردسر فیّاضز گرد هستیت این آستان آزارها دارد