شمارهٔ ۲۵۳
کسی که صبر به جنگ عتاب میآردکتان به عربدة ماهتاب میآرد
اگر دلی چو خمت نیست سر به خشت مزنفراخ حوصله تاب شراب میآرد
مراست بخت سیه کاسهای که همچو حبابتهی پیاله ز دریای آب میآرد
سخن ز بخت نگویی به بزم زندهدلانکه این حدیث چو افسانه خواب میآرد
هزار مسئلة شرح بیقراری رابدیهة سر زلفش جواب میآرد
رخ از پیاله برافروخت وه که این جادوستاره میبرد و آفتاب میآرد
درون پرده ترا دید و محو شد فیّاضنقاب اگر بگشایی که تاب میآرد؟