شمارهٔ ۲۴۸
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندداجل بیتاب میگردد که خود را بر نشان بندد
به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارداجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد
به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانمکه چون هرگز کسی از شعله مویی بر میان بندد!
نگاه او نهانم میکشد در خون و میترسمکه ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد
اگر رشک زلیخایی برد ترسم که نگذاردکه بوی پیرهن در مصر بار کاروان بندد
ز بس موج سرشکم گوهر ارزان کرده میترسمفلک بازار گرم کان و دریا را دکان بندد
متاع رنگ و بو دارد رواج امشب که میخواهدچمن آیین عید جلوة آن دلستان بندد
نگیرد تا اجازت از رخش مشّاطة گلشنطلسم رنگ نتواند به روی ارغوان بندد
خوش آن عزّت که پیشش چون کمر بر بستگان فیّاضگهش بند قبا بگشایدش گاهی میان بندد