شمارهٔ ۲۴۰
وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتدچو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد
تو کز هول صراط از پا فتادی وه نمیدانمچه خواهی کرد اگر ره بر دم شمشیر ناز افتد؟
چه یکرنگی است این یارب که گر محمود را بر دلشکست از غم رسد چین بر سر زلف ایاز افتد
خوشا بخت همایون فال مرغی کز شگونبختیکند تا سر برون از بیضه در چنگال باز افتد
دلی کو از ازل با خاکساری الفتی داردگرش چون آفتاب از خاک برگیرند باز افتد
چنین کز اهل دل زلف درازت میرباید دلاز آن ترسم که شهراه حقیقت بر مجاز افتد
مرا تا عمر باقی، شکوة زلف بتان باقیستمبادا آنکه کس را درد دل دور و دراز افتد
زمانی نگذرد کان مه به بیدادیم ننوازدخوش آن عاشق که معشوقش چنین عاشق نواز افتد
شدم بیچارهتر تا چارهام در دست گردون شدمبادا کار کس هرگز به بند کارساز افتد
اگر خواهی که یابی قبلة حاجت برو سر نهبه هر جایی که اشک از گوشة چشم نیاز افتد
برون پردهای آگه نیی از اضطراب دلدلت فیّاض خواهم محرم اسرار راز افتد