شمارهٔ ۲۴۱
ز استغنا خیالش را به ما پروا نمیافتدنگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمیافتد
مه رویش گهی تاب از غضب دارد گه از بادهبه گلزار جمال او گل از گل وانمیافتد
اگر سررشتة کار اسیران بلا نبودسر زلف درازت این چنین در پا نمیافتد
چنان هنگامة بازارِ دامنگیریش گرمستکه نوبت در قیامت هم به دست ما نمیافتد
نرنجی گر نگاهش بر رقیبان میفتد فیّاضکه تیر خردسالان متّصل یک جا نمیافتد