گنج

شمارهٔ ۲۳۹

۱۲ بیت
شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتدخوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد
گذشتم بر خزان باد بهارم خون به جوش آوردچه خواهد شد اگر روزی گذارم بر بهار افتد!
محیط عشق خوبان زورق‌آشام است گردابشدرین دریا عجب دارم که موجی برکنار افتد
چنان گرم ره شوقم که گاه ناتوانی‌هانگه آرد به پروازم اگر پایم ز کار افتد
به معشوقی نزیبد هر که دارد نام معشوقیز صد خوبان یکی باشد که شاه و شهریار افتد
ندیدم در جهان یاری که از دل غم برد بیرونغمم افزون کند هر کس که با من غمگسار افتد
نه هر دل قابل دردست و هر جان باب نومیدیبه صد خون لاله‌ای از یک چمن گل داغدار افتد
پسند ناکسان بودن نشان ناکسی باشدچه بهتر دردمندی گر ز چشم روزگار افتد
بیا و موج‌زن دریای رحمت را تماشا کنبه هر جا قطره‌ی اشکی ز چشم اشکبار افتد
وفای دلبران بهتر که دایم بی‌وفا باشدقرار عشق آن بهتر که دایم بی‌قرار افتد
سخن در امتحان کوهکن بود ارنه می‌بایستکه برق تیشه آتش گردد و در کوهسار افتد
من و غم سال‌ها فیّاض با هم داشتیم الفتبدان گرمی که بعد از مدتی یاری به یار افتد