شمارهٔ ۲۳۸
ز ضعفم بیتو بر تن از گرانی مو نمیجنبدنگه تا حشر ازین پهلو به آن پهلو نمیجنبد
نمیجنبد به خون کس فلک را تیغ بیرحمیترا تا در اشارت گوشة ابرو نمیجنبد
که میآرد به مشتاقان دگر پیغام زلف او؟صبا را پا ز دهشت از سر آن کونمیجنبد
نگاهش بیتغافل سر ز بالین برنمیداردبلا از گوشة آن نرگس جادو نمیجنبد
چنان فرمانروا شد غمزهاش در کشور دلهاکه نبض خسته بیاذن نگاه او نمیجنبد
ز کمظرفی سر پیمانه از یک جرعه میگرددخم از دریادلی از جای خود یک مو نمیجنبد
دل فیّاض را جا در پریشانی خوش افتادستاز آن از سایة آن حلقة گیسو نمیجنبد