شمارهٔ ۲۳۷
کارم از گفتن لطفت به غرامت افتادصوفی از قرب به اظهار کرامت افتاد
گشت معلوم که با من چه قیامت کردستهر که را چشم بر آن جلوة قامت افتاد
از پی شیشة من دامن پر سنگ آمدهر که را راه به وادیّ ملامت افتاد
همه را در ره او پای فرو رفت به گنجسعی ما بود که کارش به ندامت افتاد
تو خود از ننگ نیایی بر ما، ما از بیموه که دیدار به فردای قیامت افتاد
رخت بردند ز غربت به وطن همسفرانسفر ماست که در بند اقامت افتاد
من و فیّاض به هم غرقه درین بحر شدیمکه ازین ورطه ندانم به سلامت افتاد؟