شمارهٔ ۲۳۳
وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخمکن چنین به خود این هرزهگرد را گستاخ
چو با خیال تو بزمی کنم به خلوت دلنفس به سینه نیارد نهاد پا گستاخ
شهید زهر نگاهی شدم بگو زنهارکه استخوان مرا نشکند هما گستاخ
چنین که راه هوس بسته، درنمیآیدخیال بوسه در اندیشة حیا گستاخ
مهابت نگه یار را چه شد فیّاضکه میگزد لب درد مرا دوا گستاخ