شمارهٔ ۲۳۱
یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبحلعل لبی به خنده گشا در جواب صبح
سر بر ندارد از سر بالین دگر ز شوقیک شب چو آفتاب گر ایی به خواب صبح
چون تیغ نازِ جلوه دهی در کف نگاهاندازد آفتاب سپر را در آب صبح
طفلی هنوز وقت جهانسوزی تو نیستگرمی به اعتدال کند آفتاب صبح
یک شب که هست پیش تو فیّاض را درنگزین گونه از برای چه باشد شتاب صبح