شمارهٔ ۲۱۷
غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفتبیرخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت
کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاجآنکه از بادام چشمم سالها روغن گرفت
چهره در خون شست او هم گرچه خون من بریختتیغ بیداد ترا دیدی که خون من گرفت؟
مینهادم سر به صحرا موج اشکم پا ببستمیشدم بیرون ز عالم گریهام دامن گرفت
ابرُوَش از کشتنت فیّاض شکّی طرفه داشتعاقبت خون ترا تیغ که در گردن گرفت؟
تا طبع باده گرمی آن تندخو گرفتنتوان ز بیم آبله دست سبو گرفت
دام هزار سلسله میخواست روزگارزلف کجت به عهدة یک تار مو گرفت
زاهد اگر ز دست تو گیرد پیالهاینتوان پیاله را دگر از دست او گرفت
کم ناله زان شدم که ز طغیان خون دلچون شیشة پرم نفس اندر گلو گرفت
فیض خط پیاله کم از خط یار نیستفیّاض می مگر زلش رنگ و بو گرفت!