شمارهٔ ۲۱۶
گلستان از خندهاش طرح گل خندان گرفتنوبهار از جلوهاش سامان صد بستان گرفت
شعلهای هر جا که در بزم محبَّت شد بلندسوخت ما را دل اگر پروانه را دامان گرفت
هستی عاشق حجابی بود پیش راه وصلدست تا برداشت از خود دامن جانان گرفت
عشق در اول شراری بود از دامان حسنگشت آخر شعلهای در کفر و در ایمان گرفت
نیست در دارالشّفای عشق غیر از ما طبیبهر که آمد، از دل پردرد ما درمان گرفت
حسن کین از ناتوان بیش از توانا میکشددل ز خسرو برد و از فرهاد مسکین جان گرفت
دل به تنگ آمد ز غم فیّاض تا کی ضبط خویشآستین بر چشم گریان بیش ازین نتوان گرفت