شمارهٔ ۲۱۵
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفتخاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت
شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشتدر کمینم کرد تا آخر به میدانم گرفت
من که جنگ روبرو با عشق کردم سالهامن نمیدانم چه کرد آخر که پنهانم گرفت
من شراری را به دامن تیز میکردم کزوشعلهای در دامنم افتاد و در جانم گرفت
گفتی ای فیّاض دل را چون گرفت آن مه ز تو؟چون گرفتن را نمیدانم! ولی دانم گرفت