گنج

شمارهٔ ۲۱۴

۷ بیت
یاد او در سینه کردم جامه بوی گل گرفتدم زدم از زلف او هنگامه بوی گل گرفت
از صریر کلک، صوت عندلیب آید به گوشبسکه در تحریر نامت خامه بوی گل گرفت
جوش بلبل بر کبوتر جلوة پرواز بستتا چو برگ گل زنامت نامه بوی گل گرفت
هر گره از طرّة بند قبایت غنچه‌ایستتا ز همدوشیِّ سروت جامه بوی گل گرفت
شمع بی‌تابانه بر یاد تو می سوزد به بزمکز بخور دود او هنگامه بوی گل گرفت
خاصگان در آتش بی‌طاقتی‌ها سوختنداز نسیمت تا مشام عامه بوی گل گرفت
دست بر سر بس که بر یاد گل روی تو زدبر سر فیّاض ما عمّامه بوی گل گرفت