شمارهٔ ۲۱۸
چون نیاز ما و ناز او به هم درمیگرفتسوختن ما از سر و او گرمی از سر میگرفت
ما و او در مجلسی رخساره گلگون داشتیمکافتاب از حسرت آنجا چهره در زر میگرفت
با عتاب او نیاز گرم ما تابی نداشتما ازین میسوختیم او گر زما درمیگرفت
چون ز شرم صوت بلبل در چمن برمیفروختغنچه از رشک رخ او تاب اخگر میگرفت
از نسیمی این زمان چون غنچه میغلتد به خوندل که هر دم بوسهها از نوک نشتر میگرفت
تا کجا در جلوه بودی شب که هر دم تا به صبححسرت قد ترا خمیازه در بر میگرفت
آب صاف جدول شمشیر او کم خوردهایمدل دم آبی گهی از جوی خنجر میگرفت
میتوانستم ازو برداشتن دل یک نفسگر تغافلهای او از من نظر برمیگرفت
یک تن از آیندگان نگرفت جای رفتگانآسمان ای کاش دور دیگر از سر میگرفت
مست فیض مشرقی فیّاض شد آنجا که گفت«گر به شمع کشته میزد آستین درمیگرفت»