گنج

شمارهٔ ۲۱۱

۷ بیت
سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفتتن خاک گشت و خلعت غم از برم نرفت
از داغ دل سیاهی دیرینه برنخاستاین تیرگی ز ناصیة اخترم نرفت
چون تیغ کار کرده که افتد ز آب و تابآبم تمام رفت ولی جوهرم نرفت
در موج‌خیز لجّة عشق تو بارهاکشتیِّ دل شکسته شد و لنگرم نرفت
صد بار سوخت آتش عشقم به امتحانیاقوت‌وار آب تو از گوهرم نرفت
خود را بسی به صیقل روشنگران زدمگرد ملال از آینة منظرم نرفت
فیّاض کم‌عیاری نقد وفا ببینگشتم به دهر دست بدست و زرم نرفت