شمارهٔ ۲۱
بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ماکان یاقوت بود بیتو رگ و ریشة ما
تا نباشد به نظر چهرة افروختهایخون معنی نزند جوش در اندیشة ما
نتوان برد به هر کاوشی از جا ما رارگ لعلیم که در سنگ بود ریشة ما
پی ما گیر و دلیرانه درآ در صف عشقروبه وهمِ ترا شیر کند بیشة ما
با همه سادهدلی غم چو امانت سپردپرده بر رنگ رخ میندرد شیشة ما
رگ لعلی نتوان یافت درین کان فیّاضهم ز خونِ سرِ ما سرخ شود تیشة ما