گنج

شمارهٔ ۲۲

۵ بیت
کارگر نیست به غم تیشة اندیشة ماخورد ای کاش همان بر سر ما تیشة ما
نخل ما بار ترقی ندهد پنداریکه به فولاد فرو رفته رگ و ریشة ما
چه عجب گر چو کتان ماه فرو ریخت ز همدم ز مهتاب زند برق دمِ تیشة ما
دل ما جمع نخواهد که شود با دل توترسم ای دوست که بر سنگ خورد شیشة ما
نیستی مرد سبک حملگی ما فیّاضپنجه در سنگ زند شیر تو در بیشة ما