گنج

شمارهٔ ۲۰۸

۱۲ بیت
زلف ساقی از کف و دامان یار از دست رفتچاره‌سازان چارة کاری که کار از دست رفت
نه گلی در گلستان باقی نه برگی در چمنبلبلان شوری که دامان بهار از دست رفت
بی‌ تو ما بودیم و چشمی در ره امید و بسآنهم از تاراج درد انتظار از دست رفت
عمر بگذشت و نشد آهوی مطلب رام، حیفاز دویدن بازماندیم و شکار از دست رفت
دیر افتادی به فکر خویش فیّاض از غروراین زمان فرصت گذشت و روزگار از دست رفت
زلف بنمودی و قدر طرّة شمشاد رفتجلوه کردی اعتبار سرو هم بر باد رفت
باز چشم مستت آمد بر سر تمهید نازتیر مژگان تو دیگر بر سر بیداد رفت
قسم ما زین نُه چمن بار تعلّق بود و بسسرو را نازم که آزاد آمد و آزاد رفت
برگ ناکامی جزای رنج راه عاشق استمزد دست خویشتن بود آنچه بر فرهاد رفت
گردباد هم آخر چرخ را از پا فکندعاقبت خاکستر افلاک هم بر باد رفت
نه غم بیگانگان دارم نه فکر دوستانتا به یادم آمدی، عالم مرا از یاد رفت
داشتی عزم نجف فیّاض چون ماندی که دوشسیل اشک من به طوف دجلة بغداد رفت