گنج

شمارهٔ ۲۰۷

۷ بیت
خوی از جبین مریز که قدر گلاب رفتگرمی مکن که رنگ رخ آفتاب رفت
صد بار سر ز خواب برآورد بخت و بازپنداشت روز من شب و دیگر به خواب رفت
بر شعلة فسردة من گرد غم نشستوز گوهر شکستة من آب و تاب رفت
بوی دل حزین به مشام فلک رسانددودی که بر سر از جگر این کباب رفت
از آه من ز شعله سوزنده پَر شکستوز اشک من ز گوهر ناسفته آب رفت
شب در بنای چرخ تزلزل فکنده بودسیلاب خون که از دل پر اضطراب رفت
فیّاض در کمین تو چندین درنگ چیستاکنون که فرصت تو به چندین شتاب رفت