شمارهٔ ۲۰۶
کسی ز ننگ به من گرچه روبهرو نگذاشتخوشم که دست سبو دست من فرو نگذاشت
خوشم که آینه هر چند کرد بیرویینقاب جانب روی ترا فرو نگذاشت
ز زخمهای تن خسته خون دل همه رفتفغان که تیغ تو آب مرا به جو نگذاشت
هزار مطلب سرگشته در کشاکش بودنگاه گرم تو ما را به گفتگو نگذاشت
بس است این قدر از دوست آرزو فیّاضکه غمزهاش به دلم هیچ آرزو نگذاشت