گنج

شمارهٔ ۲۰۵

۷ بیت
غمت به سینه مرا جای مدّعا نگذاشتبه حسرت دگرم حسرت تو وانگذاشت
نداشتم سر و برگ کرشمه‌های طبیبخوشم که عشق تو درد مرا دوا نگذاشت
گلی به سر نزدم هرگز از وصال تو لیکره تو حسرت خاری مرا به پا نگذاشت
ز درد دل گرة شکوة تو چون تبخالهزار ره به لب آوردم و حیا نگذاشت
مرا به تهمت هستی نگاهش از غیرتچنان بسوخت که خاکسترم به جا نگذاشت
مرا به غیرتِ بیگانه خوی من رشک استکه تا به داغ دل خویشم آشنا نگذاشت
چنان به کشتن ما برفروخت رخ فیّاضکه رنگ بر رخ صبر و شکیب ما نگذاشت