شمارهٔ ۲۰۴
در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشتعشق غیر از ناتوانی مردِ میدانی نداشت
عشرت بیطالعان هرگز تمام اجزا نبوددامنی گر داشت این خلعت گریبانی نداشت
عشق اگر دارد خطر از شومی کامست و بستا هوس پیدا نشد این ره بیابانی نداشت
مشت خاکم بر هوا میرفت پیش از عشق یارلیکن از بهر نشستن طرف دامانی نداشت
عشق غارت کرد هر جا دین و ایمانی که دیدزاهد بیچاره مفتی زد که ایمانی نداشت
نالة من شاخ گل در آستین میپروردعندلیبی همچو من هرگز گلستانی نداشت
عالم از عشق تو گفتی نسخة تصویر بودهر که را انگشت بر لب میزدم جانی نداشت