شمارهٔ ۲۰۹
شور جنونم از سر این بخت شوم رفتفرّ همای عشق به تاراج بوم رفت
با کشت ما که آبخورش آتش دلستسرگرم شد سموم و ستم بر سموم رفت
فال خرابی غم او میزند دلمآسودگی ز طالع این مرزوبوم رفت
افکند سایه بار غمت بر وجود ماآتش دگر به تربیت شمع و موم رفت
فیّاض تا چه فتنه دهد روزِ خطِّ یاراینک سپاه زنگ به تاراج روم رفت