شمارهٔ ۱۹۹
در گلشن الست که نیرنگ برنداشتهر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت
جوش صلای عشق به هفت آسمان رسیداین شور را به غیر دل تنگ برنداشت
دل در بغل، به گرد دو عالم برآمدیمیک کس به قصد شیشة ما سنگ برنداشت
در حیرتم ز بلبل تصویر از آنکه بودلبریزِ ناله عمری و آهنگ برنداشت
میخواست پا به سنگ نیاید رونده راراه دراز عشق که فرسنگ برنداشت
تردامنی ز جبهة دل نور غم بردآیینهام ز کثرت غم زنگ برنداشت
ابرام صلح را به چه هموار کرده بودنازک دلت که چاشنی جنگ برنداشت
فیّاض چون نبود لغتدان حرف عشقهمراه خویش بهر چه فرهنگ برنداشت!