گنج

شمارهٔ ۲۰۰

۵ بیت
در غضب رفتی و دل دوش از تو کامی برنداشتکس به غیر از ساغر می لب ز لعلت تر نداشت
در ادای درد دل، چندان که امشب پیش یارهمچو اشک از پوست بیرون آمدم باور نداشت
کشت آخر آسمان ما را به صد افسردگیآتشِ ما را نگه این مشت خاکستر نداشت
در ره امید او چون گرد ننشستم به خاککز رهم از باد دامان تغافل برنداشت
از نگه چون چشم او فیّاض را شرمنده کردآب شد بیچاره آخر چارهٔ دیگر نداشت