شمارهٔ ۱۹۸
به فکر کار نیفتاده روزگار گذشتکنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت
غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعفچو گرد تا ز زمین خاستم سوار گذشت
ز بیم هجر ندیدیم ذوق وصل، افسوسکه عمر نشئة ما در غم خمار گذشت
تمام عرصة دل پر ز گرد اغیارستعجب عجب که توانیم ازین غبار گذشت!
ز جستجو ننشینیم تا نفس باقیستتوان به گرد رسیدن اگر سوار گذشت
هزار عقده ز بیم شکفتگی داریمسری ز جیب برآریم اگر بهار گذشت
به کم عیاری خود دل نهاده شو فیّاضکه نقد عمرِ ترا کار از عیار گذشت