شمارهٔ ۱۹۱
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟
حیرت صورت دیوار چنین میگویدکه درین خانه کسی نیست که حیرانش نیست
دست امیّد من و بخت رسایی هیهاتاین غباریست که بر گوشة دامانش نیست
نفس نغمه طرازم به خیال رخ دوستعندلیبیست که پروای گلستانش نیست
به چه امید نهم دل که درین گوشة چشمنگهی نیست که صد بار نگهبانش نیست
شوخی طبع مرا هست بهاری که در اوبلبلی نیست که صد غنچه غزلخوانش نیست