گنج

شمارهٔ ۱۹

۱۶ بیت
مشق شوخی می‌‌کند طفلی به قصد جان ماباده‌ای در غوره دارد ساقی دوران ما
شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصلجلوه از هم نگسلد در دیدة حیران ما
گرچه ما خون می‌خوریم اما ز گردون ایمنیمعشق ما شد هم بلا و هم بلاگردان ما
در برون آسمان بهتر که جایی خوش کنیمشورش سیل فنا ره کرد در ایوان ما
ما ز دلگیری چه می‌کردیم در دیر وجودگر عدم را ره نمی‌دادند در بنیان ما؟
عمرها شد تا رگ خواهش گشودیم و هنوزخون حسرت‌های فاسد جوشد از شریان ما
ما قبای هستی خود واژگون پوشیده‌ایمابره‌اش مضمون ما و آستر عنوان ما
یوسف کنعان عقلیم و زلیخا نفس شومچاه ما دنیا و ابنای زمان اخوان ما
نوبت پرسش نمی‌افتد به دست هیچ‌کسدر قیامت داور ما گر کند دیوان ما
زین خجالت‌ها که ما را از گناهان حاصل استزهد زاهد را نیارد در نظر عصیان ما
عهد ما از بی‌وفایی‌ها نگردد رخنه‌دارکرده با ایمان ما هم‌طینتی پیمان ما
وه که ما چشم قبول از عشق داریم و هنوزپر نکرد از خام‌سوزی رنگ کفر ایمان ما
غرق نافرمانییم و طرفه‌تر این کز کرممی‌برد فرمانروای ما همان فرمان ما
هست خط تیره‌رو در مصحف روی بتاندر بیان تیره‌روزی آیه‌ای در شان ما
ما کجا و طالع صید مراد دل کجاهمسری با آسمان! کی گنجد این در شان ما؟
تا به کی فیّاض بر ما ظلم و بیداد فراقگو رعیت‌پروری بهتر کند سلطان ما